تبليغاتX
سرنوشت را نمی توان از سر نوشت
 

Click to view full size image

میگن قلب تنها کالاییست که خداوند آنرا شکسته پس میگیرد

پس چرا بر دستان کسی که قلبم را شکست نزنم بوسه؟؟

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:9 توسط سارا |


اگر بارها با خلوص بگویی: دوستت دارم

گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است

اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:3 توسط سارا |


Click to view full size image

اگه میدونستی وقتی دلم میشکنه فقط تویی که میتونی بهم آرامش بدی

منو میبخشیدی از اینکه این همه مزاحمت میشم...

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:44 توسط سارا |


آنچنان عاشق باش که هیچ ایرادی را نبینی

نه آنقدر ببینی که هرگز عاشق نشوی...

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:36 توسط سارا |


آدما بازی رو دوست دارن

این دست ماست که انتخاب کنیم اسباب بازیشون باشیم یا هم بازیشون

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:22 توسط سارا |


like the leaves fall of a tree

i feel your love is dying for me

where is the love you forsake

you forsake you forsake

there is too much blue in missing you

look what you have done to me, my love

Oh, still i cant understand

why you went

so i ask again

why you went

im feeling so lonely

Hold  me darling,you know that i really really love you

i feel just the same

so hold me ,dont break me baby

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:47 توسط سارا |


یک چشم

یک نگاه

و عشقی در گذرگاه

این وسوسه تنهایی است

و یک ذهن تلخ اندیش

چون دایه ای دلسوز

که تنهایی را

به دندان بکشد

تا آخرین قطره

تا آخرین نفس

که عشق محکوم به مرگ است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:29 توسط سارا |


ای شب از رویای تو رنگین شده            سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش      شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک         هستیم ز آلودگیها کرده پاک

ای تپشهای تن سوزان من                    آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندامزارها سرشارتر                      ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

ای در بگشوده بر خورشیدها                 در هجوم ظلمت تردیدها

با تام دیگر ز دردی بیم نیست                 هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ منو این بار نور ؟                   هایهوی زندگی در قعر گور

ای دو چشمانت چمنزاران من                 داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم           هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن               رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها           سینه آلودن به چرک کینه ها...

                                                                               (فروغ فرخ زاد)

                                                                                               

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:19 توسط سارا |


به ذهنت توجه کن...

یا تو گذشته است و غصه می خوره یا تو آینده است و با خیالاش حال می کنه.

                  مهارش کن...

چه جوری؟

   همین الآن به صداهای اطرافت توجه کن..

آیا هیچ وقت خوب اونارو دیده بودی؟

ذهن آدم اونقدر تو آینده و گذشته در حرکته که هیچ زمان حالی برای ما نیست.

                  سعی کن توجهت رو به صداها و بوها معطوف کنی و در توجه بمونی سعی کن یک صدا رو گوش کنی

و گوش دادن رو امتداد بدی.

     اگه تونستی زمان حال رو درک کردی...

بازدهی صد در صد یعنی زندگی در زمان حال.

                  ÷س اونو تمرین کن....

بهش فکر نکن چون اون دوباره برات میشه یه گذشته و یه آینده دیگه.

گذشته ای که نداشتی و آینده ای که خواهی داشت و هی در آرزوش می مونی.

                                                      تمرین کن فکر نکنی.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:12 توسط سارا |


تو سنی که تو توش هستی جنس مخالف چیز خوبیه!منظورم اینه که آدم حواسش میره به سمتش.

                             دست خودش نیست چون تازه داره درک میکنه که: این چیه؟

خب حالا به نظر تو باید چی کار کرد؟به نظر تو آیا باید رفت توی دلش یا اونو بیاریم تو دلمون؟

                            یا اصلا میخوای فراموشش کنیم؟ها...نمیشه؟...

راستشو بخوای به نظر من همه چیز توی نگاه اوله!

...منظورم اینه که آدم یه نگاه میکنه خوشش میاد.از اون به بعدش دیگه تصوره.هی تصور و تصویر...

اون تصویر روزی صد بار میاد و می ره...

هی به ذهن فشار میاره...

البته خب تصویرش لذت بخشه و آدمو تخریر میکنه...

یه موقعی میشه که آدم اونقدر توی تصور و خیالش پیش میره که معشوق ذهنی و واقعی خیلی با هم متفاوت میشن...

نتیجه اخلاقی اینکه وابستگی به فرد و شی و اجناس موافق و مخالف ناشی از تکرار تصویر و خیال است.

آدم وقتی که غصه داره (کنکور داره) دوست داره به خیالش پناه ببره تا آروم بشه.

به نظر تو اعتیاد تعریفش چیه؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:41 توسط سارا |


Image By Allpic.ir

همیشه سر وقت دلم می گرفت

باهات حرف می زدم

آخه حرفات....

صدات...

منو آروم می کرد

ولی حالا..................

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:21 توسط سارا |


Image By Pic.Blogfa.Com

اگه عاشقت نبودم...

اگه بی تو زنده بودم...

تو بمون که بی تو غصه میخورم...

اگه دل به تو نبستم...

اگه این منم که هستم...

ولی از هوای گریه ات پرم...

اگه شکوه دارم از تو...           اگه بی قرارم از تو...

تو بمون که آشیانه ام تویی...

به هوایت ای ستاره...           به تو میرسم دوباره...

اگه عاشقم بهانه ام تویی..............

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:56 توسط سارا |


گل من

 سکوت زادگاه حرفهای بزرگ است....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:47 توسط سارا |


من به امید تو آغاز شدم و پایانم هم تویی.........

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:30 توسط سارا |


***بشکن دل بینوای ما را ای عشق......این راز شکسته اش خوش اهنگ تر است ***
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:20 توسط سارا |


تمام نا تمام من ....

با تو تمام میشوم..........

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:51 توسط سارا |


شب هجر است بس قصه دراز است امشب

وای بر آنکه مرا محرم راز است امشب

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:44 توسط سارا |


I love you

یکی بود ......یکی نبود

یکی دیوونه بود .......یکی دیوونه شد

یکی دل برد ........ یکی دل باخت

یکی خندید و اشک ریخت

یکی گریه کرد و اشک نریخت

یکی رفت ...... یکی موند

اون که رفت .. در یاد موند

اون که موند .. از خاطر رفت

یکی فهمید ........ یکی نفهمید

.

.

کاش او هم فهمیده بود !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:43 توسط سارا |


چشمانم!

چه مظلومانه در جستجوي نگاهيست.

 

دستانم!

چه غريبانه درپي لمس دستي ست.

 

 

اما............!!! 

بگوييد به چشمان خيسم، و

به دستان سردم

 

نیست آنچه در پی آنید

بازیچه ی دست روزگار

 

اينبار ….. شماييد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:41 توسط سارا |


خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته

یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد اون بگه که هرگز نمیخواد تو رو ببینه

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:0 توسط سارا |